أبي الفرج الأصفهاني ( مترجم : جواد فاضل )
83
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي )
( 1 ) او در خيمهى خويش بود شنيدم كه گفت : - ابو حمزه كجاست . پير مردى كوتاه قامت اسب به پيش جهانيد . جلو آمد . وقتى نزديك شد ديدم اين همان پير مرديست كه در خانهى « ابن مسعود » در كوفه كلاه فروشى داشت . ابراهيم به او گفت : - اين پرچم را بگير و برو در ميسرهى سپاه . همانجا بايست . از جايت تكان نخور . آن پير مرد « ابو حمزه » پرچم را برداشت و به ميسره رفت . جنگ آغاز شد و ابراهيم بن عبد اللَّه به قتل رسيد و سپاهش پراكنده شدند اما ابو حمزهى پرچمدار همچنان سر جاى خود ايستاده بود . به او گفته شد : - مگر نمىبينى فرمانده سپاه بقتل رسيد و اصحابش هم تار و مار شدند . ابو حمزه چنين پاسخ داد : - به من ابراهيم بن عبد اللَّه گفت از جايت تكان نخور . بالاخره سپاه ابو جعفر بوى حمله آوردند . او به جنگ پرداخت .